تبليغاتX
هیما

هیما

اینجا خدا چه واژه محجوری است !

 

در باد در این نیسم بهاری چه سری نهفته که همه آدمها رو دیوانه و شیدای خودش میکنه این هوا این آسمان این ابرها این زیبایی هایی که همه جا موج میزنه ...

کاش روح و دلامون پر از خوبی و عشق و امید باشه مثل بهار روح زندگی توی وجودمون در جریان باشه

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1391ساعت 13:21  توسط هیما  | 

 

این زمستون شاید به سردی زمستونهای گذشته نباشه اما اونقدر سرد هست که با شروع  فصل

آدما برای گرم شدن بهم نزدیکتر بشن و انس و الفتشون بهم  دیگه بیشتر بشه و تا بهار کنار هم باشن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 14:27  توسط هیما  | 

 

تا حالا شده لبخند زدن از یادتون رفته باشه ،عضلات صورتتون منقبض بشه و به لبخند باز نشه نمیدونم از کی اینطوری شدم چند وقتی هست که خوشحال نیستم حس میکنم چیزی تو دنیا نیست که دلمو شاد کنه ،از هر حس خوبی خالی شدم ،نمیتونم بخندم لبخند زدن برام سخت شده میترسم ،صبح که داشتم میومدم شرکت تو ماشین سعی کردم امتحان کنم و چند تا لبخند الکی بزنم مسخره بود ،این تو خالیه روحم قلبم از درون ...

فکر نمیکنم چیزی بتونه خوشحالم کنه بی انگیزه بی هدف و پوچ،صبح میام سرکار و عصر میرم خونه همین و روزها میگذره بهار میاد و میره تابستون میشه ...

من هنوز تو زمستون اسیرم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 11:1  توسط هیما  |